بی حوصلگی های مامانی
دختر قشنگم همچنان بی حوصلگی های مامان ادامه داره. می دونم که شما منو می بخشی و بعدا که بزرگ شدی؛ صد البته که درک می کنی. البته تمام سعیم رو می کنم که از شما کم نذارم و البته در این میان تمام فشار ها بر دوش بابایی مهربونته که از خدا می خوام صد و بیست سال سایه اش رو بالای سر هر دومون نگه داره ایشالله.
به هر حال چهلم هم گذشت و همین طور عمر ما هم می گذره. ما روز به روز پیرتر میشیم و شما روز به روز خانم تر.
الان بیشتر از هرزمان دیگه ای دلم تنگ دایی حمید میشه. دلم می خواست پیشم بود و بغلش می کردم و انقدر می بوسیدمش تا خسته بشه از دستم. جبران تمام اون وقتایی که پیشم بود و من نبوسیدمش. اما افسوس که همیشه افسوس و ای کاش همراه ادمه. ای کاش یه طوری زندگی کنیم و یه طوری با دیگران رفتار کنیم که وقتی میرن یا میریم هیچ افسوسی نه برای ما و نه برای دیگران باقی نمونه.
دایی حمید که خیلی سبک بال رفت، و البته برای همه حداقل یه خاطره و یاد خوش گذشت و برای من که یه دنیا.
از آسمان تا دریا به هرکدام که بنگرم به یادت میفتم و تو همچنان در یاد و خاطره ی من و ما زنده ای. چگونه بگویم روحت شاد که هم یارای گفتنش نیست و هم می دانم نیازی به گفتن ان نداری. پس فقط می گویم سلام ما رو هم به خدا برسون.


بی حوصلگی های مامانی
